|
سوله با همت ما جاودانه است
|
پی سوژه می گشتم شروع کردنم به بداهه نویسی همان و هدایت شدنم به اینجا همان.
امروز روز ولادت جانباز بزرگ کربلا حضرت ابولفضل العباس است.
امروز روز ولادت کسی است که سواری بر اسب را با دستهای بسته آموخت.
امروز روز ولادت کسی است که در آب فرات لبهای تاول زده فرزندان حسین را دید.
امروز روز ولادت کسی است که جوانمردی را نما داد.
امروز روز ولادت کسی است که آمدنش دل مادر امام حسین (علیه السلام) را شاد کرد.
یا ابالفضل .........
امروز روز جانباز است و یادمان بیاید سرفه ها و کبود شدگی های صورت حسین ملکی که تنها ۳۵ درصد ریه هایش ظاهرا از فاو برگشته است و هنوز هم انرژی و تلاشش از همه ما به ظاهر سالم ها بیشتر است.
و یادمان باشد محمود فارسی را با تمام حرص و جوشی که بر سر هر کار می خورد تا ....
و یادمان باشد همه آنها که در هر قدم از هر کوچه شهر شهیدی دادند جانبازی دادند سر و دست و تن و پایی دادند تا نام شیعه را مترادف با معنی مرد نگاه دارند.....
نویسنده : حسام صالحی
«یک حزب اللهی اصیل، کاریزماتیکترین شخصیت در علم و صنعت»، توصیفی است که برای لینک کردن داش بهزاد وثیق در وبلاگم به کار بردم. بهزاد که تو خط تایپوگرافی است، یک «سوله گرافی» کار کرده که اولا جناب «سوله» لطفا در لگوی وبلاگ کار کنید دوما دوستان نظرشان را راجع به کار بهزاد بگویند.
این هم مطلب و سوله گرافی بهزاد:
"سوله بسیج دانشگاه علم و صنعت جایی بود برای بودن تعدادی و نبودن تعدادی. چه خوب بود که انطور نبود.
بسیج ایجاد شد تا پرچم فروافتاده تاریخ شیعه رابر دوش کشد و شعار کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا را جاودانه سازد. این عقیده باعث شد تا شکل کلی را بمانند پرچمی در حال اهتزاز که خورشیدی بر پشت آن میتابد و از لابلای این کلمه به دنیای ما سرک میکشد بنظر آید. از تاکید عمدی به کلمه دوری میکنم تا تیرگی کلام من کلمه بسیج را نخراشد.
اما اگه خواستین اینو استفاده کنین این دنباله خاکستریشو نگه دارین. اضافه نیست. یه جای خوب هم بذارین که رنگش به بقیه جاها بخوره. قربون دستتون."

عیال ما هم اتفاقا با این مطلب موافق بود.
آما آیا چرا ما این همه علم و صنعت را دوست داریم؟ علم و صنعت یا سوله بسیج؟ علم و صنعت یا آرمان انقلابی گری؟
به هر حال ما چند سال را آرمانگرایانه و انقلابی در سوله بسیج دانشجویی دانشگاه علم و صنعت ایران زندگی کرده ایم. خاطرات ان را هرگز فراموش نمی کنیم پس همسران گرامی کمی به ما حق بدهید که به علم و صنعت و سوله بسیجش که روزی بدل خانه خدا )مسجد) بوده است تعلق خاطر داشته باشیم.
عرق علم و صنعتی ما بر می گردد به علاقه مان به جاوید الاثر حاج احمد متوسلیان به شهید شهبازی به شهید کابلی به شهید هنر دار و به انسانهای آزاده ای که به یاد آنها و آرمانهایشان در این دانشگاه مبارزه، زحمت کشیده ایم.
روزشماری میکنم که پنجشنبه برسد و دلی از عزا دربیاورم؛ عروسی وحید خاوئی است
، شخصیت کاریزماتیک بسیج علم و صنعت، کسی که در تمام عمرش حتی خودش را هم مهمان نکرده و حالا که داماد شده، توبه کرده و بچهها را دعوت کرده. ![]()

***
در چند سال اخیر، وحید را خیلی اذیت کردم، و به خاطر این آزار و اذیتها، بگومگوها و رفتارهای بچگانه خیلی هم به گردنم حق دارد. خب حالا که وحید توبه کرده و دیگران را مهمان میکند من هم توبه میکنم
: داداش وحید! به خاطر همهی بدیها و بچهبازیها عذرخواهی میکنم. ما خیلی شما را دوست داریم، حلالمان کن. ![]()
***
لعنت بر شیطان! دقیقه نود مشکلی پیش میآید، هرچه تلاش میکنم برای وقت اضافه هم نمیتوانم برسم
. نمیدانم دیشب چه خبر بوده و بچهها چه بلائی سر وحید آوردهاند، ولی همینکه (
؟؟؟ ، زوج روحالله حدادی
) زنگ میزند و میگوید با حمید بیگی (
) و رضا شهبازی (
) در راه عروسی هستند به اندازهی کافی گویاست.
***
یک سال و نیم، شب و روزم با وحید بود و البته در سولهی زیبا و دوست داشتنی بسیج علم وصنعت، یاد «مرحوم سوله» به خیر! «وحید» یک سال زندگی من است، یک سال خاطره. نام وحید برای خیلیها خاطره است حتی سفیر انگلیس!![]()
***
یادش به خیر، سوله یک آشپزخانه داشت که از روز ازل، تمیز نشده بود. هر از چندگاهی، یک بانی خیر، پیدا میشد و چندتا تکه ظرف را میشست. آشپزخانه، تنها جائی از سوله بود که سالی دوازده ماه هم کسی رقبت ورود به آن را نداشت.
تابستان 82، وحید مسئول بسیج شد و به چند سال ریاست رضاخان! پایان داد. از راه نرسیده، گیر داد که دستی به سرو کله سوله بکشیم. طبق معمول: بروووووووووووووووو بابا! ![]()
یک کم دلم برای وحید و سوله سوخت. دیدم دوستان حتی به سطل آشغالها هم رحم نکردند، رفتم پاساژ وحدت و چند تا سطلآشغال خریدم. آمدم سوله، خبری از وحید نبود، یک سروصداهائی از آشپزخانه میآید. از همان سر داد زدم:
ـ هوووووووووووووو!
خودت میگفتی «مائده»ها مال بیتالماله، نخورید، حرومه ...
رسیدم به آشپزخانه. وسائل را بیرون ریخته بود. قیافهاش شبیه شهدا شده بود با این تفاوت که شهید مو زرد ندیده بودم. انقدر خواهرها و برادرهای بسیجی به آنجا نرسیده بودند که زیرِ وسائل، پر گندکاری موش و تخم سوسک و ... بود. هی کف آشپزخانه را میسابید. هر چی بالبال میزد، فایده نداشت. آخرش قاط زد و تینری که برای رنگ سوله خریده بودیم را برداشت و ریخت کف آشپزخانه! فکر کنم یک ساعتی، سرکار بود. بنده خدا تازه مسئول بسیج شده بود و جوگیر بود. با خودم گفتم درست میشه! (ولی انصافا وحید تا آخرین روزی که من بودم این روحیش را حفظ کرد)
***
راستی باز هم یادش به خیر! سال 81 رضا شهبازی (
) هم مثل شهید همت، هر صبح کارش این بود که پتوهای روحالله حدادی (
، زوج ؟؟؟
) و دیگر دوستان را جمع کند. یک مدت که گذشت دید فایده نداره. یک چوب کلفت، چندتا فحش آبدار
، به جان خودم آقا روحالله از خواب پا نشده جاشو جمع کرده بود.![]()
پینوشت:
1) بقیه بلهها (یا بلایا!) را میتوانید در اینجا بخوانید.
2) باز هم از خاطرات وحید، رضا و چوبش و سوله، در وبلاگ سوله بسیج علم و صنعت خواهم نوشت.
این اطلاعیه را به خاطر دارید؟

این قصه سر دراز دارد!
ادامه مطلب را حتما بخوانید.
از دوستان تقاضا دارم ضمن رعایت ادب و انصاف در مورد این پست اظهار نظر کنند.
ضمنا بنده همتی هستم!
این همه بهترین عکسی که از سوله در اختیار داشتم:

در ادامه مطلب چند تا عکس دیدنی دیگر هم هست.
فکر می کنم کامل ترین آرشیو مال خودمه!

یا حق!
در علم و صنعت از بچه های قدیم و جدید و آینده هیچکدام را مثل آقا رسول قبول ندارم. آقا رسول یا همان رسول.عین نشریه بی نظیر حلقه ها (اولین نشریه منظم بچه های حزب اللهی علم و صنعت)، که به خاطر درگیری های سوله حکم سنگین تعلیق و اخراج خورد یک کامنت گذاشته بودند به رسم یادگار اینجا می آورم چراکه اگر قرار باشد کسی از سوله بگوید در درجه اول امثال آقا رسول هستند، هرچند که در سوله فعالیت نمی کردند و بیرون آن بودند ولی ...
«با سلام
باز هم تحریفی دیگر!!!!! فقط یاد بیاورید کسانی را که در جریان سوله بیشترین ضربه را دیدند و روزی که میخواستند سوله را بگیرند چه کسانی جلوی سوله سینه سپر کردند و سیدمحمد موسوی به که پناه آورد و بسیجیان مدعی آن روز کجا تشریف داشتند و چه کسانی در سالهای بعد سوله را شوهر دادند؟؟؟؟؟ یاد باد مجمعیان آن روز (علی نادرنیا، مجید عسگری، افشین پروینپور و چند نفر از دوستان دیگر که من فراموش کردهام). ضمنا اگر قرار به خاطرهنویسی باشد (البته بدون تحریف) حرفهای زیادی برای گفتن هست که مشخص شود در زمان استیلای حزب نجسالعین مشارکت بر دانشگاه چه کسانی از یک طرف دانشجویان اصولگرا را تحریک میکردند و از طرف دیگر برای گرفتن مدرک مهندسی سر میز مذاکره و خیانت با مشارکتیها مینشستند و همچنین یاد بیاورید دوران 18 تیر تا 23 تیر و ببینید چه کسانی در آن مدت از دانشگاه فرار کرده بودند و در سوله را بستند و بعداز حماسه غرورانگیز 23 تیر دوباره سر و کله محترمشان در دانشگاه پیدا شد تا باز هم کار فکری و ریشهای بکنند و ....... هزاران حرف دیگر هم هست»
رفيق شفيق ما هم زاهدي تو سياسي مي پلكيد (ناگفته نماند اين بنده خدا از همون اول كه اومده بود توي دانشگاه ظاهرا اول كار آدرس بسيج رو پرسيده بوده !! )
حضور محمد مهدي همتي عزيز هم بعد از اردوي جنوب ۸۲ تو بسيج پر رنگ تر شد ( زمان مسئوليتش ابتدا بنده رو گذاشت مسئول مالي كه تازه اوائلي بود متاهل شده بودم لذا نرسيدم وقت بذارم بعدش هم بعد از يه مدتي هم مسئول فرهنگي كه بازهم متاسفانه بعد از دو ماه نرسيدم لكن اين بنده خدا از من يكي خيلي شاكيه !) و محمد تقي زارعي فر ( با يه ژست آقازاده منشي ! ) هم كه قبلا مسئول فرهنگي بود
راستي علي غفاريان (روابط عمومي خوبي ـ بخونيد نواختن دم اين و آن ـ داشت !) هم معاون بازرسي بود اگه اشتباه نكنم !
يه سري از بچه هاي قديمي تر ها هم بودن مثل جواد بردبار (مسئول مالي ) ، سيد مهدي حسيني كه خالصا مخلصا هر جا كار زمين مي موند آماده بود ، سهيل ابولحسني ( يه مدت مسئول علمي بود ، به نمرات بچه ها گير مي داد ! بعضا هم كلاس دفاع شخصي هم مي گذاشت ! بعد از اردوي جنوب ۸۲ هم متاهل شد كه كلي حرف هم براي بنده خدا در آوردند )
بعد از وحيد هم عليرضا اعتماديان مسئول بسيج شد ( ... دراين باره ناگفته زياد دارم )
... بگذريم
از اينكه مسئولان قبلي پرسنلي بسيج ...( معلوم الحال براي گذشتگان و احيانا آيندگان ! ) و ر. ح.م.(گمانم با شنيدن اسمش هنوز لرزه بر تن صالحي - مسئول اسبق دانشگاه - مي افته !) بودند خودتون ديگه حساب كنيد چقدر كار داشتيم ( البته بي احترامي نباشه هر دوتاشون از دوستان و بزرگتر بنده هستند !)
خلاصه تابستان اون سال (۸۳) يه دو ماهي كارمون اين بود بيام سوله پرونده هاي قديمي رو مرتب كنيم
يه نكته جالب هم اين بود كه بعد از تخريب وحشيانه سوله توسط دانشجو نماهايي ... به تنها جائيكه آسيب نرسيد و نتوستند بهش دسترسي پيدا كنند كمد پرسنلي بسيج بود
بعدالتحریر :
اسم آن دونفری که در بالا سانسور شده ، بعدا توسط سوله به دلائل نامعلوم حذف گرديده !!
ياعلي
بله آقای مهندس وحید خاوئی که الان جزو شخصیتهای مملکتی شدن ۵ شنبه داماد میشن و ما به دلایل امنیتی و سیاسی نمی تونیم محل و زمان عروسی را اعلام کنیم و فقط میگیم که همتون از طرف سوله دعوت هستین!
*******
دوم اینکه یکی از دوستان با اسم مستعار سینا صدقی ۲ تا عکس از سوله برامون فرستاده:
یکی از روزهای پر هیاهوی اطراف سوله
دومی هم پس از حمله مغول وار انجمنی ها به بسیج:

سوله دو قسمت داشت..یک طرف بسیج، طرف دیگر خانه مطبوعات...خانه مطبوعات رو غصب کردیم و اسمشو گذوشتیم واحد خواهران!
خوهران نرفتند...دلیل داشت..این طرف به برکت حسین ملکی و اعوان و انصار، سرامیک کاری شده بود و پارتیشن بندی و تمیز...ولی اون ور هنوز سوله مانده بود!!
من معاون سیاسی بودم...(استغفرالله ربی و اتوب الیه!) همراه با احمد خیاطیان!..تنها معاونتی که تو بسیج کار میکرد! علیرضای اعتمادیان معاون فرهنگی با وحید خاوئی که کارشون فقط این بود که زیارت عاشورا برگزار کنه به صرف سن ایچ و شکلات...تازه مداحشم من میوردم..! جواد قیومی هم تازه با کاظمی داشت علمی و راه مینداخت...طرح و برنامه علی ملکیان هم که قربونش برم! آهان! معاونت مالی هم کار می کرد..احسان نوربخش عزیزم (که هرکجا هست درود بی پایانش باد!) که فقط میومد می گفت نداریم برادر نداریم..پول نیست..!
خلاصه معاونت سیاسی جا نداشت با تمام اون اهن و تلوپش! ما دلمونو صابون زده بودیم که این خانما پا میشن میرن اونور و جاشونو به ما میدن...خلاصه با احمد کلی حال می کردیم و نقشه می ریختیم...ولی انگار نه انگار...خانما لنگرو انداخته بودن...یه روز بعد از کلی جر و بحث با محمد موسوی (مسوول بسیج!) رفتم یه کاغذ ورداشتم بزرگ روش نوشتم "معاونت سیاسی"
اول صبح فردا رفتم کاغذ چسبوندم رو در اتاق واحد خواهران...بعدش رفتم سر کلاس...آقا بچه می گفتن این خانما میومدن یه نگاه می کردن به کاغذ و هاج و واج که کجا برن...در میزدن و یه نیگاه تو اتاق و بعد می رفتن تو...خنده بازاری شده بود...رییس کلشون وقتی اومد پچ پچ ها شروع شد، ولی هیچ کس جرات نمی کرد کاغذو بکنه چون اخلاق من دستشون بود...حتی سیدممد هم جرات نکرده بود...
بعد از ظهر اومدم تو بسیج...دیدم کاغذ نیست...داد زدم کی کاغذ و کنده!!؟ آقا بگی صدا از سنگ در میومد از اینا در نیومد..همه می دونستن من قاطی کنم کسی جرات نداره بیاد جلو...
ـ چه خبره مقداد جان! من کندم...
از تن صداش که عین خودمه فهمیدم حاجی آشتیانیه...دیگه بزرگتر بود ..رو حرفش نمی شد حرف زد..
..فرداش واحد خواهران به اون طرف کوچ کرده بود...
یادم می آید در مبازه هایی که علیه کلنگی شدن مدیریت دانشگاه داشتیم یک روز محمد رضا پروین از اعضای اصلی هم اندیشان که به عنوان یکی از نماینده های آن گروه در جلسات هماهنگی برای مبارزه با مدیریت دانشگاه شرکت می کرد به من گفت: بسیج دارد ما را دور میزند فیتیله فعالیتها را پایین کشیده و سوله را نیمه تعطیل کرده است و می ترسیم در وسط کار ما را رها کند.
آن روز من با تمام وجود قضیه را انکار کردم اما نتوانستم اصل قصه را برای او تعریف کنم.
آنها تصور می کردند خاموش شدن چراغ بسیج یعنی زیر آبی رفتن آن روز بسیج اما نمی دانستد آن وقت محمد موسوی که مسوول بسیج بود از اذان صبح تا پاسی از شب در شرکت نوین سازان کار می کرد و سه چهار نفر باقیمانده نیز که کلید سوله را داشتند و پای کار برنامه ها بودند. همه در ستاد مبارزه یعنی مجمع حزب الله بود مستقر بودند.
آن هم به دلیل اینکه مجمع سوله نبود بلکه ساختمان بود و همچنین امکاناتی از قبیل حمام و دستشویی و آشپزخانه داشت که آن را برای ستاد شبانه روزی شدن مناسبتر می کرد.
به هر حال به دوستان توصیه می کنم سوله را خالی نگذارند.
بنا نداشتم این مطلب را اینجوری بنویسم اما انگار سر زدن به کامنت های دوستان هم خودش راهنمای خوبی برای نوشتن است.
برادر رسول عین همان صاحب تیکه معروف در مطلبی در باره پناه آوردن سید محمد موسوی هنگام حمله مديريت دانشگاه به بسیج نوشته بود. من هم به سبب ارادتی که به این دو بزرگوار دارم و همچنین وقوفی که دارم مسایل مهمی را درباره شب قبل از حمله به سوله یعنی شب پنج شنبه ۲۱ شهریور می نویسم.
آن شب حدود ساعت ۹ شب محمد موسوی که در سوله بود به من گفت برو کانکس هر جور شده درب اتاق فرماندهی که دستگاه رادیو مکس و رایانه مرکزی اینترنت بسیج آنجا بود را باز کن در این باره من اختیار تام داشتم اما چون هنوز تکنیک سینی را بلد نبودم نتوانستم درب را باز کنم به همینم علت من و سید محمد موسوی و حسن قهرمانی که بنا بود به زودی با محمد موسوی از پایان نامه کارشناسی اشان دفاع کنند شب را در سوله ماندیم.
صبح پنج شنبه حدود ساعت ۷ صبح یکی از برادران که یادم نیست کی بود به سوله آمد و ما را بیدار کرد.
من بعد از بیداری با دوستان خداحافظی کردم و به شهرستان رفتم.
شنبه صبح که به دانشگاه برگشتم علیرضا اعتمادیان را مقابل مسجد دیدم و در همان راه سوله خبر حمله دکتر بهشتی و اذنابش به سوله را برایم تعریف کرد.
پی نوشتها
پي نوشت ۱: اگر هنگام حمله دكتر بهشتي و محمدي به سوله محمد موسوی از برادران مجمع کمک خواست به این دلیل بود که :
پي نوشت ۲: تيكه نشريه اي بود كه در زمان مبارزات عليه مديريت كلنگي دانشگاه در يك شماره منتشر شد. )به جهت پاره اي مسايل نمي توانم نام نويسنده و همچنين برادراني كه ان را تكثير كردند منتشر كنم.)
پي نوشت ۳: درست است كه در ان زمان محمد موسوي مسوول بسيج بود اما به دلايلي ان شب كليد اتاق فرماندهي را نداشت و كليد ان صرفا در اختيار برادر كاظمي و قيومي بود.
پي نوشت ۴: روش باز كردن دربهاي قفل شده با سيني را من از رضا شهبازي ياد گرفتم بهتر است خوش توضيح بدهد.
پي نوشت ۵: اگر دوستان مي توانند بهتر است فيلم حمله به بسيج را تهيه كنند و بر روي وبلاگ قرار دهند/ اگر شدني نيست فايل صوتي آن را بگذارند.
پي نوشت ۶: يادمان باشد محمد موسوي يك سال به خاطر دفاع از سوله از زندگي عقب ماند و برادر عليخاني نيز حدود ۳ سال.
پي نوشت ۷: خدا مهندس فاتحي رييس وقت حراست دانشگاه را هر جا هست حفظ كند.
امروز رفتم داشنگاه بعد از مدتي. سوله بسيج رو كه درب و داغون شده بود ديدم. شايد غير مدني باشه ابراز احساسات اين چنيني ولي كلي حال كردم. ياد كوي دانشگاه تهران افتادم با اون اتاقهاي ويران شده با ديوارهاي خونينش.
بعيد نبود اگه موقعی که بچه ها ريختن سوله رو با خاک يکسان کردن هنوز دانشجو بودم ، نماينده ولي فقيه توی دانشگاه روکه آتش بيار معرکه بوده، حلقآويز ميكرديم. پس شانس آوردم!
**
نسیرین تشنه ! (که این هم هویت واقعی اش معلو نیست)هم از ماجرای سوله اینطوری یاد کرده بود:
روی ديوارها يک عالمه کاغذ A3 چسبوندن شعارها شبيه شعار های ۱۸ تيره يك كلمه قشنگی هم هست كه من دوستش دارم و اون كلمه اينه: چموقراسی كه اگر جماق راكمی درست بخونی و از دموكراسی هم دل خوشی نداشته باشی اين كلمه به دلت ميشينه شعارها همه اش فرياد مظلوميت داره و اينكه يك سری بيگناه به اتهام كاری كه نكردن محكوم شدن
اينها فعاليتهای بسيج دانشجويی دانشگاه علم و صنعته كه بعد از قضيه رئيس دانشگاه و خراب شدن سوله بسيج در و ديوار رو پر كرده، بسيج مظلوم دانشگاه ما...
برای ثبت در تاریخ جوابشون رو خودتون بدین.
بر اساس آخرین عکس بدست آمده از گوگل سوله با اون سقف قرمزش هنوز از اوج آسمانها زنده و پابرجاست! ببینیدآخرین عکس سوله
شادی روح رفتگان صلوات!
این هم عکس و راهنمای سوله

این هم عکس کانکس- اگه پیداش کردین!