تبليغاتX
سوله بسيج دانشگاه علم وصنعت ايران
سوله با همت ما جاودانه است

«به یاد رفتگان صلوت» را نگاه می کنم. در خصوص اولین برخوردم با آنهائی که می شناسم توضیح کوچکی می دهم:

۱) یوسف جهانبازی: همه چیزش عجیب بود. تیپی که زده بود، حالت حرف زدنش. واقعا حضورش در آن سوله داغون جالب بود و جالبتر از همه اینکه این آدم جنتلمن با روح الله دوست بود.

۲) حاج رضا: فردی که موبایل به دست وارد سوله شد. تمام مدت داشت با موبایلش صحبت می کرد. درباره اردوی جنوب و پروژه و سد و ... و هرچیزی که بگی با پشت خطی ها در حال صحبت بود.

۳) حاج حسین یکتا: می ترسم یک چیزی بگم برخی ناراحت شوند.

۴) محمود فارسی: از خیلی وقت پیش می شناختمش. در افطاری های ماه رمضان که بچه های جانباز علم و صنعت و برخی از اساتید جمع می شدند دیده بودمش. یکی از مهمترین خصوصیاتش این است که «کیهان» خواندش هیچ وقت ترک نمی شد. همیشه با کیهان وارد می شد. بعدها که در دانشگاه دیدمش فهمیدم خیلی خیلی آدم کار درستیه.

۵) حاج حسین ملکی: جلال مرادی خیلی غیبتش را می کرد. تازه پارسال بود که یکی از بچه ها فردی را نشان داد و گفت حسین ملکی اون آقاهه است دیدمش. فقط سلام و جواب سلام. چیز خاص دیگری ندارم.

۶) مهدی آشتیانی: فکر کردم بازاری است. بعد فکر کردم اطلاعاتی است. بعد فکر کردم واعظ است (برای سخنرانی می آمد) بعد فهمیدم مدتی مسئول مجموعه بوده. هر وقت اسم اردو آمد یا خودش پیدا می شد یا اسمش.

 ۷) احسان جهاندیده: آمدم سوله دیدم یکی دارد پیغامها را می خواند. بعد از آن هم هر موقع می آمد قبل از سلام می رفت سراغ برد پیغام ها.

۸) حسام صالحی: خیلی ازش می ترسیدم. آخه بهش می گفتند حسام ساواک. ولی خوب برخورد کرد. نمی دانم شاید ظاهرش این طور بود. ولی هنوز هم ازش می ترسم.

۹) مجتبی سروش پور: خانه حمید بیگی دیدمش. خود خنده بود.

۱۰) مجید واله: اردوی معارفه دفتر فرهنگی که ما را بردند آمده بود. می گفت سربازی می ره. فارغ التحصیل مخابرات بود و در سربازی، پای دکلهای مخابرات با اسلحه می ایستاد و پست می داد. خیلی حال کردم! فوتبال بازی کردنش هم خنده بود. هر پنج دقیقه یک لایی می خورد.

۱۱) علیرضا جاوید: قد بلند، خیلی باکلاس و خوش برخورد.

۱۲) عباس جمشیدی: مخ بچه ها را می زد که کلاسهای تیراندازی تربیت بدنی دانشگاه را شرکت کنند ولی دوستان، همه فعال، زیر کرسی سوله، صفا می کردند. به لحاظ اخلاقی واقعا یک آدم کار درست است.

۱۳) جلال مرادی: قبل از اینکه سلام کنم گفت: سلااااااااااااااااااااااام چه پسر خوبی. بعد بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق

۱۴) مهدی عسگری: یک روز آمده بود دانشگاه. رضا بهش تبریک گفت. فهمیدم زن گرفته. رفتم و آویزون شدم که آقا پول بده برای بچه ها شیرینی بخرم. گفت: شما؟ کلی رفتم روی مخش و پنج تومن گرفتم. گفت چند کیلو شیرینی بگیرم. آن زمان برای خودش کلی پول بود و می شد یک کله پاچه اساسی بزنیم. با وحید و یکی دیگر رفتیم به یاد همه دوستان کله پاچه را زدیم. یک بار دیگر هم دیدمش آویزون شدم که عروسی دعوت کند. جای شما خالی عروسیش هم کلی خوردیم. به جز اون سه دفعه دیگه ندیدمش!

۱۵) محمد آخوندی: سال ۷۸ با پدرم کار داشتم آمده بودم دانشگاه. دیدم خیلی خر تو خره. از در و دیوار کاغذ می باره. وقت نماز بود رفتم مسجد. دیدم یک بنده خدایی داره مسئولین دانشگاه را می شوره می ذاره کنار. بعدا فهمیدم آخوندی است.

۱۶) جواد مالکی: ۹۰ درصد تیکه هایی که بلدم حاصل دیدار یک ساعته با این بزرگوار است.

۱۷) محمد موسوی: همان ماجرای جلال مرادی تکرار شد.

۱۸) رضا ظهرابی: صدای گرمش در شب قدر به یادماندنی است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:12  توسط هادی سلیمانی  | 

در یکی از دیدگاههای مطلب زمستان سرد سوله احسان پیشنهاد کرده که در ماه رمضان همه بچه های حزب اللهی علم و صنعت دور هم جمع شوند.

این برنامه پارسال هم به همت وحید و محمد مهدی همتی برگزار شد و خیلی مورد استقبال قرار گرفت.

من هم با پیشنهاد احسان موافقم و گمان می کنم بهترین قرار را بشود در همین وبلاگ نهایی کرد.
درباره این مراسم هم فکر می کنم یکی از سه شب قدر را اگر برنامه باشد بهتر است چون هم تا آن موقع فرصت برای هماهنگی کافی است و می شود بعدش مراسم احیا را هم در دانشگاه بود.
طبق تقویم :

         19 رمضان دوشنبه 9 مهر است.
        21 رمضان چهار شنبه 11 مهر است.
        23 رمضان هم جمعه 13 مهر.
مثلا می شود روز 18 رمضان یا 20 رمضان یا 22 رمضان برنامه افطار برقرار شود.

دوستان اگر نظری درباره محتوی برنامه دارند یا وقت دیگری را برای آن پیشنهاد می کنند در کامنت های همین مطلب اعلام کنند تا با جمع بندی نهایی دیدگاهها بشود وقتی را که بیشترین امکان حضور برای دوستان فراهم باشد هماهنگ کرد.

رفقا هر کدام از قدیمی های علم و صنعت را می شناسید معرفی و به او در این باره اطلاع رسانی کنید.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 15:12  توسط   | 

عکس های زیادی از بر و بچه های سوله دارم که سعی می کنم به تدریج تحت عنوان آلبوم رو وبلاگ قرار بدهم.

این هم آلبوم شماره ۱:

فرمانده جدید بسیج دانشجویی دانشگاه علم و صنعت ایران

همیشه در صحنه!

مخلص سردار زاهدی!

البته ببخشید که در تصویر قبل،فقط سردار زاهدی را دیدم!

مخلص سردار زاهدی!

بقیه عکس ها کمی طبقه بندی دارند، پس می توانید آن ها را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:37  توسط محمد مهدی همتی  | 

زمانی که رضا شهبازی مسوول بسیج شد تقریبا اوایلش من عمده وقتم را در سوله شهید چمران می گذراندم.
یادمه که زمستان شده بود و هوا خیلی سرد بود با هزار زحمت مصطفی کرمی یک بخاری گاز سوز صنعتی در آشپزخانه سوله نصب شده بود و داشت سرمای زمستان را در سوله قابل تحمل می کرد که مدیریت وقت دانشگاه اقدام به قطع گاز سوله کرد/ آن هم به بهانه اینکه بخاری گازی برای سوله خطر آفرین است و ممکن است آتش سوزی به بار بیاورد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 15:1  توسط   | 

وارد سوله شدم. دیدم روح الله داره یک کاغد می چسبونه تنگ پارتیشن سوله. یا خدا! دوباره گشنش شده!

کاغذ رو که چسبوند یک کم عقب تر رفت و نگاهی انداخت. لبخند رضایتی زد و بعد در حالیکه کمربندش را سفت می کرد راهش را گرفت و طبق معمول رفت سمت آشپزخانه که بره سراغ تن ماهی هائی که از اردوهای قبلی مانده بود.

- هووووووووووووووووووووووووو! بیت الماله

- به تو چه؟! مرتیکه بوووووووووووووووووووووووووووووق ... فکر کردی ... بووووووووووووووووووووق ... پولش رو می دم بووووووووووووووووووووق

رفتم نزدیک تر شاهکار آقا را ببینم. نه!  «از آوردن افراد مشکوک جدا خودداری کنید» عجب بوووووووووووووووووووووووووقیه  این یارو. «از دادن اطلاعات درون سوله به دیگران جدا خودداری کنید».  جون من بیخیال! ... جملات ادامه داشت تا به شماره ۹ رسیدم: «اگر مورد مشکوکی در سوله دیدید به من خبر بدهید»  دیگه نفهمیدم چی شد ولی وقتی چشم وا کردم دیدم وحید بالا سرمه و من از خنده افتادم کف سوله. بنده خدا سرخ شده بود. ترکیب موهای طلائی با صورت سرخ و حالتی پریشان بین خنده و گریه و عصبانیت

- اینو کدوم بوووووووووووووووووووووووق ی زده؟!

- چند تا بووووووووووووووووووق داریم؟!

ـ روح الله؟

هنوز سرم رو تکان نداده که دیدم برگه را کند و انداخت سطل آشغال.

آقا روح الله که تازه با یک بسته نان و کنسرو آمده بود بیرون:

- کدوم بوووووووووووووووووووووووقی اینو کند؟

- چند تا بوووووووووووووووووووووووووووووق تو سوله هست که جرات این کار را داشته باشه؟!

- وحید؟

هنوز سرمو تکان نداده بودم برگه را برداشت و چسبوند همان جای اولش: بووووووووووووووووووووووق اگر یک بار دیگر کسی این برگه را بکنه بوووووووووووووووووووووق شرایط حساسه من نمی ذارم خون سید ممد حروم شه! بوووووووووووووووووق

کار با جر و بحث وحید خان حل نشد. دیدم خیلی ضایع است کاغذه همان جا بمونه. طبق معمول رفتم پیش  رضا و آتیش بیار معرکه شدم: روح الله یک برگه زده و چرت و پرت توش نوشته بعد می گه اگر کسی بکندش بووووووووووووووووووووووق

رضا آمد و برگه را کند و گفت: آقای روح الله خان بوووووووووووووووووووووووووق دیگه از این مسخره بازی ها در نیار مگه بووووووووووق

خوب بقیش هم معلومه روح الله که تا اون موقع سیر شده بود گفت: باشه رضا جان! چرا داد می زنی؟! چشم.


پی نوشت

 ۱) عید همتون مبارک

۲) بووووووووووووووووق به سبک برنامه نود است. هرجا که مطالب قابل نقل نبود و مثل دفعه قبلی حضرات سانسورش می کردند از بوووووووووووووووق استفاده شد.

۳) ادامه خاطرات بزرگترین بسیجی سوله را در زمانی که گشنه بوده در همین وبلاگ در روزهای آینده بخوانید.

۴) این خاطرات در دفاع از ... است که مورد حمله بزرگترین بسیجی سوله قرار گرفته.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:47  توسط هادی سلیمانی  | 

هنوز هم صندوق صدقه ضلع شمال شرقی تقاطع منوچهری فردوسی بار رسالت او را بر دوش می کشد.

هنوز هم انبار تدارکات اردوگاه میشداق منتظر اوست.

این بار تیتر نخست گاهنامه کوچه این خواهد بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 8:48  توسط   |