تبليغاتX
سوله بسيج دانشگاه علم وصنعت ايران
سوله با همت ما جاودانه است

۱ - از طرف همه دوستان سوله ای از همه دوستان سوله ای عذر خواهی می کنم.

۲ - از طرف خودم از همه دوستان سوله ای التماس دعا دارم.

۳ - همه می دونید که چهارشنبه افطاری سراسری منتظران ظهور یا همان السابقون علم و صنعت برگزار شد. اما همه دوستانی که دروبین آورده بودند کم لطفی کردند و فعلا حاضر نشده اند عکسهایی را که گرفته اند روی وبلاگ بذارن تا دیگران هم استفاده کنند. ( بابا ترو خدا یه کمن بجنبید. ) جناب زاهدی مسوول محترم بسیج دانشجویی دانشگاه علم و صنعت ایران المومن و اذا وعد وفا.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 10:21  توسط   | 

یکی از دوستان که مثل هادی سلیمانی جیگر نداشته صریح و شفاف اسمش را ذکر کند با گلایه از مطلب این آقازاده در مورد دوستان گذشته تعدادی کامنت گذاشته و دوستان را از نظر خودش یعنی "یک آشنای دور"!  توصیف کرده است .

ضمن دعوت از شما برای خواندن این مطلب درخواست می شود در قسمت نظرات حدس خود را در مورد هویت این عزیز نامعلوم الحال بنویسید:

« نوشته های اقای سلیمانی را در مورد چند تا از بچه ها ی قدیمی خواندم پیش خودم فکر کردم خوب شد با ایشان از نزدیک اشنا نیستم وگرنه همینطوری ضایعمان میکرد.ولی محض اطلاع ایشان و دیگر دوستان چند تا از بچه هایی که میشناسم را معرفی میکنم شاید این نوع قرائت دید قبل را اصلاح کند
احسان جهاندیده:از شاگردان مکتب غلامی خیلی با حال و با کلاس با مجتبی سروش پور چراغ دفتر فرهنگی ریاضی را روشن نگه داشته بودند
حمید رضا وکیلی و علیرضا زندی مرکز طنز گروه بودند که محسن صباغی برای نمایشگاه (بررسی نقش مطبوعات دوم خرداد در حوادث 18 تیر) انها را مسئول افزودن طنز در نمایشگاه کرده بود
چهره سرد وکیلی و روحیه گرم زندی نمی دانم چه ارتباطی به حوزه داشت که الان هر دوشان قمند مدتی پیش زندی را دیدم او مرا شناخت ولی مدتی طول کشیدتا او را در لباس روحانیت بجا بیاورم
محمد عطار:
این کرد درد کشیده و مخلص .بدون ذره ای سیاست بازی. موقعی که در نمازخانه خوابگاه فیلم سگسی پخش کرده بودند او بهمراه یک اکیپ 30 نفره بچه های نهادهای فرهنگی الله اکبر گویان بطرف دفتر معاونت فرهنگی رفتند و او در انجا سعی میکرد به معاون فرهنگی بفهماند که نمایش فیلم مبتذل در مکانهای عمومی خیلی خیلی بد است
احمد فاضلی:هر چه راجع به عطار گفتم خلافش را در این شخص دیدم مگر مسیر حرکتش که هر دو مشترک بودند
جلال بابایی: ارام ساکت و کاری

رحیم قنبری:مخلص. کاری را به او می سپردی خیالت راحت بود شسته رفته انرا جمع می کند .این قبیل ادمها سرو صدا نداشتند ولی خیلی مخلصانه زحمت می کشیدند
امید رستمی:خیلی به کار با کامپیوترهای بسیج گیر میداد فکر کنم بچه خوی بود
محمد اخوندی:بر خلاف برادرش ابوذر ,خیلی سیاسی کار بود روان صحبت می کرد.در جریان دوم تیر که هیچ بنی البشری از ناطق دفاع نمی کرد او ستاد حمایت از ناطق را در دانشگاه راه انداخت من ازش خیلی خوشم نمی امد ولی رگ و ریشه وسیعی در صدا و سیما داشت و دارد
حمید شیخی:همیشه نفر دوم بود .هر کجا احمد نزاد رفت او هم رفت.بچه باصفایی بود و هست
مصطفی انوشه :صباغی اونو اورد کانون قران.فقط خوراکش کامپیوتره .بزاریش وسط بهشت سریع یک شبکه لن راه میاندازه

رسول علیخانی:مثل کش تمون نمیِشه کنترلش کرد غیر قابل پیش بینی.اولش کتک کاری می کرد و نظرش بود ما که این همه شهید دادیم اگر راننده ای نوار ترانه گذاشت با لگد میرم تو ظبطش , بعد از دوم خرداد مجله حلقه ها را زد با مجید عسگری شدند تیم و عجب طنزی می نوشت.خداییش خودشم یکجورایی طنز است.در ضم ایشان جزو طایفه کرد است الان هم پست بانک است .
مجید عسکری:در میان بچه های مجمع بود ولی گرگ بار نیومد و سیاسی کار نشد هر چی می گذشت مخلصتر و پاکتر و زلالتر میشد الان هم مشهد است ,از ما به او درود.

محسن صباغی:خیلی کاری ،و شم عجیب فرهنگی و هنری داشت ساخته شده بود برای کارهای سازماندهی فرهنگی .وقتی داغ می کرد کسی جلو دارش نبود . انگار برا کارا فرهنگی اومده بود دانشگاه.شنیدم الان در کارهای فنی هم خیلی موفقه .فنی صدا و سیما رو گذاشته رو سرش.با حال بود ولی خیلی تو خودش بود
بابک بردبار: جزو گروه باجناغها.خیلی مخلص و با روحیه شهرستانی .بسیار کاری
محمد ملکپور:خیلی مخلص و دوست داشتی . برای شهادت حضرت زهرا یکبار کل دانشگاه را سیاهپوش کرد.نمایشگاه حضرت زهرا زدند در همین سوله نمی دانم چی شد اتش گرفت و سوله رفت هوا.
احمد مشرقي :کاشونی مخلص بی ادعا کاری
مجید نوعی: با کلاس قمی بچه اخوند با مهدی عسگری میچرخید و رفیق شفیق ملکپور بود
حاجی جباری :دست پرورده کانون قران .فوقالعاده سیستمی .جزو گروه باجناغها و رفیق شفیق بردبار
دیگه خسته شدم نمی تونم در اوصاف دوستان مفصل بنویسم

یک اشنای خیلی دور»

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 17:44  توسط سوله نشین  | 

به اطلاع همه برادران و خواهران سوله ای می رساند به بهانه تجدید دیدارها و خاطرات گذشته و ... مراسم افطاری در دانشگاه روز چهارشنبه چهارم مهر در مجتمع امام خمینی به همراه سخنرانی حجت الاسلام پناهیان برقرار خواهد شد.

لطفا همه به همدیگر اطلاع رسانی کافی بفرمایند.به خصوص قدیمی تر ها حتما تشریف بیارند.

ضمنا برنامه خانوادگی است.

در حاشیه این مراسم پرشکوه و معنوی که همزمان با بازدید رییس جمهور محترم از ویرانه ها برجهای دوقلو نیویورک( ground zero) برگزار می شود برنامه بازدید از ویرانه های سوله بسیج ( ground soleh ) نیز برای دوستان و خانواده هایشان در نظر گرفته شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:43  توسط سوله نشین  | 

ماجراهای سوله ظاهرا دست از سر ما برنمی دارد، همان طور که ما دست از سر این بنده خدا برنمی داریم. گفتم محض تنوع یک خاطره در عصر جدید که از عوارض زندگی در سوله است را برایتان بیاورم:

بعد از اینکه رفته بودم خواستگاری، خانومم به یکی از دوستان دوران دبیرستانش که علم و صنعتی بود سپرده بود که درباره مجمع حزب الله و کارهای من آمار در بیاره. اون بنده خدا هم نامردی نکرده بود و مدارک جرم (نشریات خیزش و خیزش هفته) را تحویل داده بود. فقط شانسی که آورده بودم این بود که دوست خانومم سال دومی بود خیلی با ما آشنایی نداشت و فقط یکی دوبار شلوغ کاری هایم را دیده بود. بعد تصمیم براین می شود که از خواهران بسیجی کمک بخواهد سراغ خواهران مکرمه می رود و آن عزیزان هم در حق ما بزرگواری می کنند و می گویند طرف ... و بعدش هم ...، تازه یک چیز دیگر ... . اما غافل از اینکه دوستان دیر جمبیده اند و عقد کرده بودم و تازه دو سه روز بعد از عقد، آمارها داشت می رسید

جای شما خالی نبود با خانوم بر اسب آرزوها سوار! داشتیم به حرفها و ریش نداشته بعضی دوستان می خندیدیم که یکهو خانوم پرسید: چرا از بسیج رفتی مجمع حزب الله؟!

ـ بیخیال! چی شد یکهو یاد علم و صنعت افتادی؟ حالا بعدا درباره علم و صنعت و تشکلهایش بیشتر توضیح می دم.

ـ دوستم می گفت که خواهرها بهش گفتند که چون آقای سلیمانی آستین کوتاه می پوشید با مسئول بسیج دعواش شد و رفت مجمع! (دقیقا مثل شکل یکی در میان می خندیم و گریه می کردم. دلیل خنده که مشخص است. اما گریه ام، گریه شوق بود!)

دلم خوش بود که دیگر کسی کاری به کارمان ندارد ولی ظاهرا حکایت همچنان باقیست.

گفتم: حالا بعدا از علم و صنعت می گم طولانی است.

ـ حالا بگو ماجرای آستین کوتاه چیه؟! واقعا شما سر آستین کوتاه با هم مشکل دارید؟!

ـ نه آقاجان! اشتباه گفتند. اولا اون زمان که یک بنده خدائی به اسم وحید خاوئی مسئول بسیج بود که خودش آستین کوتاه می پوشید. شاید اسما نشناسی ولی حتما توی تلویزیون جلوی سفارت دیدیش! دوما چله زمستون بود به جز مقداد توی اون سرما، کسی آستین کوتاه نمی پوشید! سوما مگه ما بچه ایم ... راستی اصلا آن زمان من پیرهن یقه آخوندی سفید می پوشیدم! این هم عکس کارت دانشجوئیم:

   

ـ نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!  تو این شکلی بودی؟! یعنی فکر می کردی حتما باید یقه آخوندی پوشید؟ ...

ای خدا! یک غلطی کردیم یکی دو سالی توی اون آباد شده بودیم. غلط کردیم! جمله بعدیش رو هم نمی گم ولی ... هر چی می خواهم به حرف جواد مالکی گوش کنم و «گرامی» بشم، بازم نمی ذارن!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:23  توسط هادی سلیمانی  |