تبليغاتX
سوله بسيج دانشگاه علم وصنعت ايران
سوله با همت ما جاودانه است

جناب سوله­نشین گلایه فرمودند که کسی مطلبی نمی­نویسد، به وبلاگ سر نمی­زنید و ...

بالاخره خود انتقادی هم حدی دارد...

این هم مجموعه­ی آلبوم دوم.

منتظر نظرات دوستان هستم.

بنده که آن موقع تشریف نداشتم، ولی به هرحال برای ما هم خاطره است.

منتظر بعدی­هایش باشید.

.

بقیه­ی عکس­ها را در ادامه­ی مطلب ببینید.

یا حق.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 21:50  توسط محمد مهدی همتی  | 

خیلی جالبه که دوستان اینقدر بی حالن و یک دفعه آن حرکت جدی خودشون را در وبلاگ نویسی دسته جمعی فراموش کردند ظاهرا بجای اینکه افطاری ماه رمضون که خیلی هم پرشور بود موجب تقویت این کار خوب در مستند سازی بشه بدتر شد.

دو نفر هم که پای کار بودن ول کردن : هادی سلیمانی که رفته درس بخونه برای فوق لیسانس و روح الله حدادی که ظاهرا سر به نیست شده است.

بگذریم. امروز دکتر اومده بود دانشگاه ولی ظاهرا هیچ کس از قدیمی ها نبود حیف !

خاطرات جالبی هم از دانشگاه گفت:"خاطراتم را مرور می کردم، بد نیست به چند مورد اشاره کنم که 32 سال قبل در این دانشگاه چه خبر بود؟

 وضعیت کنکور مثل الآن نبود. حدود 560 هزار نفر شرکت کننده داشت و مجموع پذیرفته شدگان 27 هزار نفر بود. اسم اینجا دانشکده علم و صنعت بود. دور دانشگاه به جای میله هایی که الآن هست (مثل اردوگاه) فنس بود. که شامل بخشهایی بود که الآن دانشکده های فیزیک، ریاضی قرا ردارند. کتابخانه مرکزي، دفتر ریاست، کارگاه و آزمایشگاه ها نیز در همین محل بودند. کل دانشگاه همین بود به اضافه 2 زمین خاکی و یک سالن. قسمت غربی دانشگاه که پارکینگ است باغ گیلاس و هلو و زردآلو برای استراحت بچه ها بود. این قسمت دانشکده عمران و صنایع فعلی هم باغ سیب بود و از کل خوابگاه های موجود، فقط 2 طبقه سفید رنگی بود که الآن در اختیار خانمهاست.

 اما درباره فضای فعالیتهای سیاسی به چند نکته اشاره می کنم که ببینیم از کجا به کجا رسید؟

 قبل از ورود به دانشگاه با کسانی که اهل مبارزه بودند ارتباط داشتند، روز ثبت نام یکی از آشنایان توصیه می کرد دانشگاه که می روی خیلی مراقب باش از این حرفهایی که در خانه می زنی آنجا نزنی چون حتی لای درختها هم میکروفون گذاشته اند! نه اینکه واقعاً اینطور بود، چنین فضا و ذهنیتی موجود بود.

 در قسمتی که الآن بانک ملت دانشگاه قرار دارد، گارد دانشگاه مستقر بود که گروه ویژه ای بودند که آدمهای اختصاصی با هیکلهای قوی، بسیار خشن و نفهم استخدام می شدند و تنها چیزی که می فهمیدند باتوم بود. در همین محل سردر فعلی دانشگاه دو تا قاب لوله ای درست کرده بودند که در دانشگاه شده بود. صبحها گاهی که در را باز می کردند، رئیس گارد که سرهنگ هنری نام داشت می ایستاد کوچه ای از گاردیها با لباس و باتوم مخصوص هم درست می کرد و به هرکس مشکوک می شدند، بازرسی بدنی می کردند که ته این خط به ساختمان بانک فعلی می رسید و آنجا با تسمه پروانه شروع به زدن می کردند و اگر حرف قانع کننده ای برای اینها نداشت، تحویل ساواک می شد و حداقل 40 روز انفرادی می رفت. خاطرات خنده داری دارم از برخورد گارد که برای اینکه فضای دانشگاه را متوجه شويد، اشاره می کنم.

 من وقتی وارد دانشگاه شدم، جثه درشتی نداشتم و صورتم هم مو نداشت در بین بچه هایی که کار مبارزه را انجام می دادند، من مأمور حمل اعلامیه ها بودم که یک ساک ورزشی هم برای این کار داشتم؛ کمدی داشتیم که قفل رمزی داشت و فقط چند نفر رمز آن را می دانستند. اعلامیه ها را آنجا می گذاشتیم افرادی می آمدند، می بردند و پخش می کردند. در آن زمان، داشتن و یا پخش اعلامیه 10 تا 15 سال زندان داشت 8، 7 ماه آن هم در کمیته مشترک ساواک که الآن موزه شده و توصیه می کنم، حتماً از این موزه دیدن کنید، نگهداری می شد که بخشهایی از شکنجه های این کمیته در کتاب احمد احمد یا عزت شاهی آمده است.

 دوستی داشتیم از بچه های دانشکده که هیکلش درشت تر از من بود که یکی از این صبحها که گارد ویژه در مقابل درب ورودی دانشگاه صف درست کرده بودند، کیف دست این بود، رئیس گارد به ما گفت، بایستید. ما هم به سمت مسجد حرکت کردیم. دوباره گفت بایستید. حرکت کردیم انگار که به ما نمی گفت. برای بار سوم که این جمله را تکرار کرد آمد چنان با باتوم به دوست ما زد که کتابهایش روی زمین پخش شد. البته من از فرصت استفاده کردم و از آنجا دور شدم.

 سال 55، یکبار اعتصاب سراسری اتفاق افتاد و 14، 15 روزی طول کشید. طرح فریب برای گارد می گذاشتند بعد نقاط دیگر دانشگاه را به هم می زدند. ساعت 5 بعدازظهر در دانشکده ریاضی قرار داشتیم. وقتی بچه ها شعار دادند و شیشه ها را شکستند، گارد رسید و ما را محاصره کرد. من دویدم و فرار کردم بین درختهای محوطه و از کنار ما رد شدند. 5، 6 دقیقه بعد، وقتی بیرون آمدم یکی از اين نیروها مرا دید، کتابهایم را برای بازرسی گرفت، آن موقع ما سال دوم بودیم و مقاومت مصالح داشتیم. کتاب مقاومت مصالح را مقاومت مسلحانه خواند. هرچه مي گفتیم، متوجه نمی شد، تا یک نفر دیگر را خدا رساند و اینها را برد و برایشان توضیح داد.

 خاطرات فراوانی دارم که می ریختند و با همین باتومها می زدند. یکبار جلوی مسجد مراسم نماز جماعت و دعا داشتیم و بین نماز، فقط دعای وحدت خوانده شد. بلافاصله نیروهای گارد ویژه، دانشگاه را تخلیه و این جمع را محاصره کردند. نماز که تمام شد، کوچه ای باز کردند که از آن بیرون بیاییم. من قرار شد جزء آخرین نفرات بیرون بیایم که تعدادی از خواهران عبور کنند، بعد ما خارج شویم. در حال خروج از این کوچه بودیم که رئیس گارد فرمان حمله داد و آنچنان با باتوم زدند که باتوم با برخورد با پای یکی از این خانمها شکست. ما از آن فضا به لطف شهدا، انقلاب و امام به اینجا رسیدیم که البته نقطه آرمانی ما نیست.

 نوع برخورد با اساتید، چنان تحقیرآمیز بود که اساتید نمی توانستند حتی نسبت به وضعیت دانشگاه و علم، کوچکترین مطلبی بیان کنند. اما به لطف الهی اکنون در این نقطه هستيم."

این هم چند تا عکس از برنامه که موجب آبروی علم وصنعت شد و مثل امیر کبیر کار به جای باریک نکشید:

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:19  توسط سوله نشین  |