تبليغاتX
سوله بسيج دانشگاه علم وصنعت ايران
سوله با همت ما جاودانه است

... و از آنچه در نظر شرع حرام و آنچه برخلاف مسير ملت و كشور اسلامى و مخالف با حيثيت جمهورى اسلامى است به طور قاطع اگر جلوگيرى نشود، همه مسئول مى‏باشند. و مردم و جوانان حزب‏اللهى اگر برخورد به يكى از امور مذكور نمودند به دستگاههاى مربوطه رجوع كنند و اگر آنان كوتاهى نمودند، خودشان مكلف به جلوگيرى هستند. خداوند تعالى مددكار همه باشد.

فرازی از وصیتنامه­ی سیاسی- عبادی امام امت(ره)

***

 

.

 

ساعت 9 صبح دوشنبه 22 بهمن، ایستگاه مترو امام خمینی(ره)، سکوی خط 1 به سمت صادقیه. حدود 30 نفر از بچه­ها آمده­اند، و البته هیچ­کس کچل! نکرده.

برنامه این است: می­خواهیم روی بنرهای تبلیغاتی کمپانی Nestle در مترو با اسپری شعار بنویسیم و پلات­های A0ی که قبلا تهیه شده را با سریش روی آن­ها بچسبانیم. تراکت­های کف­دستی هم برای معرفی مبسوط کمپانی Nestle به مسافرین مترو آماده شده است. متن این تراکت در ادامه­ی مطلب آمده است.

بله! دوستان قبلا به اندازه­ی کافی توصیه کرده­اند: "متمدنانه برخورد کنید!"، "طوری رفتار نکنید که مردم بدبین بشوند."، "با مأمورین مترو اصلا تندی نکنید، این قضایا به اونا ربطی نداره."، " مراقب باشید به اموال عمومی لطمه­ای وارد نشه" و ... و متأسفانه همه­ی توصیه­ها سلبی! این کار رو نکنید، اون کار رو نکنید ... کسی در مورد محتوای کار و این­که چه­طور عمل کنیم نظری ندارد! شاید اصلا کسی به این موضوع فکر نمی­کند، البته غیر از خودمان!

محتوای شعارها و پلات­ها هم لابد، تقابل با اسرائیل و کمپانی­های اسرائیلی و صد البته با فعالیت­های تجاری و تبلیغاتی این کمپانی­ها در ایران!

 

.

 

رأس ساعت 9:30 عملیات شروع می­شود. بچه­ها به دو گروه تقسیم شده­اند. یک گروه برای سکوی این طرف خط و گروه دوم هم، بندگان خدا برای هر ایستگاه باید سریع خودشان را به سکوی آن طرف برسانند و پس از آن­که به خدمت بنر رسیدند، سریع برگردند!

 

.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:5  توسط محمد مهدی همتی  | 

به این عکس­ها توجه کنید:

 

 

  

صاحبان عکس­ها را می­شناسید؟

این عکس­ها از کجا آمده­اند؟

کدامیک از این دوستان در دولت نهم مدیرکل نیستند؟

جمله­ی معروف "چار چرختو پنچر می­کنم!"، خطاب به "محمدتقی-ص" سرپرست اسبق دانشگاه، از کدامیک از ایشان نقل شده است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:3  توسط محمد مهدی همتی  | 

محرم سال ۸۲ اولین سالی بود که صدام سرنگون شده بود. آن طرف مرز کاملا بی حساب و کتاب بود و کافی بود فقط از این طرف کسی بتواند رد شود. وحید خاوئی گفت که در مرز آشنا دارد و می تواند بچه ها را رد کند. پس هر کس که هوس کربلا دارد بسم الله! یک تعداد از بچه ها را برداشت و رفتند کربلا.

آن سال عاشورا در حسینیه خوابگاه داخل بودم (به عبارت دقیق تر پلاس بودم). خبر آوردند که کربلا دو بمب قوی منفجر شده و تعدادی ایرانی هم به شهادت رسیدند. بعد از ظهر با چند نفر رفته بودیم سوله. همین طور خانواده ها زنگ می زدند که «فردی به نام خاوه ای بچه ی ما را برده کربلا. از ایشان و هیات همراه خبری ندارید؟»! ما هم فقط شماره های ملت را می گرفتیم و قرار می گذاشتیم اگر خبری از بچه هایشان شد به ما خبر بدهند که بقیه را خبر کنیم اگر هم خبری از سلامتی بقیه شد آنها را خبر کنیم.

فردای عاشورا دانشگاه باز بود. تا ظهر هم که نزدیک اذان بود خبری از بچه ها نبود. واقعا اعصابم خرد شده بود. قصه داشت جدی می شد! خبر آوردند چند شهید را آورده اند خوزستان. یکی از بچه ها را جو گرفت که برویم شناسایی. تو همین گیر و دار که تلفن سوله امان نمی داد دیدم رضا شهبازی و حمید بیگی به طور خیلی جدی نشستند و دارند صحبت می کنند. (تریپ جلسه بزرگان!) طبق معمول رفتم ببینم چی می گن:

ـ جنازه وحید را که آوردند می کشونیم میاریمش سمت ۱۵ خرداد.

ـ نه! همان جا یک کله ببریم ساختمان ریاست کار را یک سره کنیم!

ـ جماعت که رسیدند جلو ساختمان اول می گیم از وصیت های این شهید این بوده که ...

تکلیف رضا که معلوم بود. از حمید خیلی ناراحت شدم. گفتم خجالت بکشید!

رضا خیلی جدی جواب داد: انصافا تو این شرایط به شدت به یک جنازه نیاز داریم. کی بهتر از وحید؟! هم خودش عاقبت به خیر می شه هم دانشگاه را عاقبت به خیر می کند ...

رضا که استاد این کارها بود معلوم بود قبلا خیلی روی این مسئله فکر کرده. (شاید بمب ها هم کار خودش بود! چون واقعا هر چه بگویید از این آدم بر میاد!) طرح های زیادی را مطرح می کرد. تقریبا به جز من که خیلی به یاد بچه ها و به خصوص وحید بودم و همش راز و نیاز می کردم همه با رضا هم نظر شده بودند و داشتند برای جنازه وحید فکر می کردند. یک سری از بچه هائی که آدم حسابی بودند می آمدند و من را دلداری می دادند. ولی اصلا نمی توانستم آرام شوم. حالم داشت خراب می شد. از یک طرف نگران بچه ها بودم و از یک طرف می دیدم که گیر چه گرگهائی افتادم. ریا نباشد ـ که نیست چون اکثر بچه ها می دانند ـ من معمولا بیشتر مواقع اینچنینی در سوله با خود و خدای خود خلوت می کردم و مشغول راز و نیاز می شدم. واقعا این نمازها و دعاها تاثیرهای عجیبی داشت که اگر برخی از این موارد را بگویم شاید برخی نااهلان باور نکنند. به هرحال در همان حال و هوا که مشغول مناجات بودم و با خدا خلوت کرده بودم خبر دادند یکی از بچه ها زنگ زده خانه شان و خبر داده هر دو کاروان علم و صنعت (یک کاروان هم بچه های کنگره شهدا رفته بودند) سالم اند. اعصاب همه خورد شد! رضا که انگار آسمان روی سرش خراب شد. 

رفتیم و شماره ها را می گرفتیم و خبر سلامتی بچه های مردم و وحید را دادیم.

واقعا روز سختی برای همه بود!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:38  توسط هادی سلیمانی  | 

از دوستان عزیز خواهشمندیم پس از مشاهده ۳ عکس ذیل ضمن شناسایی فرد مذکور نظر خود را بنویسند!

 

 

        

آیا در این سه تصویر یک فرد مشترک حضور دارد؟

آیا شما یمی توانید وی را شناسایی کنید؟

آیا رسول ع.   تغییر چهره داده است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 19:43  توسط سوله نشین  |