|
سوله با همت ما جاودانه است
|
ترم آخر من بود و گذشت نزديك به 10 سال از موضوع باعث شده كه برخي اتفاقات فراموش شوند و دوستاني كه آنروز بودند( اقايان خسروآبادي،جهانديده،بردبار،ظهرابي،پادار، شيخي ،عسگري ،خوانساري و .....)مي توانند مفصل تر بازگو نمايند
آذر ماه 77 ، حدود 2 ماه بعد از اخراج حبيبي از دانشگاه بود كه انجمن تصميم گرفت طي برنامه اي حبيبي را به دانشگاه برگرداند.برنامه بعد از ظهر بود و تقارن با يكي از ولادت ها داشت فضاي دانشگاه حكايت از آن داشت كه برنامه انجمن بسيار پر تنش خواهد بود و بر اين اساس تعدادي از دوستان با برگزاري مولودي خواني در مسجد تاكيد داشتند كه كسي به برنامه انجمن نرود ،خيلي ها هم به اين نيت رفته بودند كه درگيريها را ببينند.
سعيد حبيبي نيامد (و شايد جرات نكرد)و سخنراني آرام و كسل كننده عليرضا طاهري عضو علم و صنعتي تحكيم داشت حضار را پراكنده مي كرد كه يكدفعه بچه هاي انجمن به دوربين فيلم برداري بسيج اعتراض كردند درگيري روي دوربين باعث تجمع افراد زياد در آن نقطه شد و دوربين يكي دو بار دست به دست شد ولي نهايتا توسط بچه ها ي ما-تكه پارچه- از محوطه خارج شد .
در همين اثنا يكنفر شروع به داد و بيداد و شعار دادن كرد من تا آن موقع او را در دانشگاه نديده بودم و مطمئن هم بودم كه در هيچ تشكلي عضويت ندارد. كم كم بچه هاي بسيج و دفاترنزديك ورودي ساختمان رياست تجمع كردند و "كجاييد اي شهيدان ..."را مي خواندندفرد مذكور روي يك صندلي رفت و شروع به سخنراني كرد و كلي بد و بيراه به جريان دوم خرداد و آقاي خاتمي گفت كه اصلا مناسب ان شرايط نبود به همين دليل سريع رفتم كنارش و درحالي كه صحبت مي كرد در گوشش گفتم تموم كند تا آقاي خسروآبادي نماينده تشكلها صحبت كند بنده خدا هم زود از صندلي پايين اومد وبعد از اون هم اصلا نديدمش.انصافا حسن هم سخنران خوبي در اين مواقع بود.
بعد در اعتراض به مسائل دانشگاه به سمت دفتررياست رفتيم در راهرو دكتر خانزادي به حسن گفت هر وقت درگيري در دانشگاه ميشود تو هم پيدات ميشه مشاجره لفظي تندي شد و كم مونده بود خانزادي كتك بخورد
دكتر ازهري(رييس دانشگاه) عليرغم صلوات هاي بلند بچه هااز اتاقش بيرون نيامد بچه ها خيلي ناراحت بودند يك تعداد گريه مي كردند دو سه نفر از بچه ها را هم زده بودند (از جمله درحق حسن نامردي كرده بودند)پيشنهاد شد كه زيارت عاشورا خوانده شود و همه قبول كردند رضا ظهرابي دعا را خواند وبدليل مظلوميتي كه بچه ها احساس مي كردند فضاي معنوي فوق العاده اي حاكم بود
دكتر جلالي(مدير كل دفتر رياست)كه مورد احترام بچه ها بود آنجا بود ( و گاه بيگاه در ميان گريه بچه ها لبخند مي زد)بعد از دعا ابتدا كسي قصد ترك كردن ساختمان را نداشت ولي با اصرارها و درخواست هاي احمد فاضلي و محمود فارسي بچه ها به مسجد برگشتند فارسي خيلي تلاش كرد تا جو را آرام كند
اين اتفاقات باعث شد كه حبيبي آن سال به دانشگاه نيايدضمن اينكه همدلي بچه ها را نيز بشدت افزايش داد
.(اتفاقات در فضاي آن سالها بوده و بدون تاييد يا رد آنها صرفا ذكر شد)
1) محمد افشار
محمد را در اولین روزهای ورودم به دانشگاه و در ارودی معارفه دفتر فرهنگی برق سال ۸۱ دیدم. آن زمان مسئول روابط عمومی دفتر بود. سال بعد مسئول دفتر شد و بعد از مدتی دبیر مجمع دفاتر فرهنگی.
شاید خیلیها از محمد به خاطر اخلاق فوقالعاده خوبش، آرامشش، مرامش و ... یاد كرده باشند. اما نكتهای كه جا دارد در سالگرد ارتحالش یادآوری كنم این است كه هرچند محمد همیشه در دفتر فرهنگی فعال بود و روزها هم توی مجمع با احمد میگشت ولی همیشه خودش را یك بسیجی میدانست. محمد جزء معدود افرادی بود كه در عالم بچگانه تقسیم بندیهایی تشكلی كه همه ما اسیرش بودیم، خودش را محصور نمیكرد و هركاری كه از دستش بر میآمد برای بسیج میكرد و پایه برنامههای بسیج بود.
ایكاش بچههای دیگر هم لااقل در این خصوص مطلب بنویسند. مثلا علیرضا اعتمادیان از تابستانی بگوید كه تازه مجموعه را تحویل گرفته بود و اینكه محمد با آن لهجه قشنگ شیرازیش در اتاق جلسات سوله داشت به علیرضا از آمادگیش برای كمك به بسیح میگفت.
خدا رحمتش كند ... شادی روحش صلوات
2) حاج آقای نجفی
حجتالاسلام نجفی اواخر سال تحصیلی 81، مسئول دفتر نهاد شد و ماه قبل، چند روز مانده به پایان سال مراسم تودیع حاج آقا برگزار شد (ایشان به مدینه رفتند). مسئولیت حاجآقا همزمان بود با مدیریت دكتر شهرتاش و بعد هم دكتر صالحی.
زمانی كه حاجآقا آمدند، خیلی از بچههای مذهبی دل خوشی از نهاد نداشتند. در شرایطی كه مدیریت بسیج را به رسمیت نمیشناخت، جای كانون قرآن را میخواست بگیرد، به هیات به خاطر نداشتن اساسنامه كمك نمیكرد، ... و مسائل مختلفی برای همه بچهها پیش آورده بودند، مسئول نهاد نه تنها كمك نمیكرد، حكم انضباطی بچههای سوله و تعطیلی خیزش (نشریه مجمع حزب الله) را هم امضا كرده بود.
«معنی ندارد كه كار بسیج زمین بماند!». اولین جملهای بود كه حاجآقا با قاطعیت به سولهنشینان گفتند. بسیج حق برگزاری مراسم در تالار را نداشت. حاج آقا برخلاف مسئول قبلی اجازه دادند كه بسیج از مسجد استفاده كند و دكتر عباسی در مسجدالشهدا با مسئولیت نهاد و در مقابل چشمان مدیریتی كه جای بسیج را در دانشگاه نمیدانست، سخنرانی كند.
با آمدن حاجآقای نجفی خیلی چیزها تغییر كرد (لااقل به لحاظ روحیه بچه ها). حاجآقا در عمل هم ثابت كرد اعتقاد دارد كه «معنی ندارد كه كار بسیج زمین بماند». حاجآقا مثل هر مسئول، نقاط قوت و ضعفی در عملكردش داشت اما به نظر من مهمترین نقطه قوتش، «مرد» بودنش بود. حاج آقا «مرد» بود! و به شخصه مردانگی حاج آقا را در یك سالی كه در بسیج بودم فراموش نمیكنم.
ایكاش بچههای دیگر هم لااقل در این خصوص مطلب بنویسند! مثلا رضا شهبازی و وحید خاوئی هم از «مرد»ی بگویند كه «مردانگیاش» ستودنی است. از روزهایی بگویند كه دكتر بهشتی آن بازی را بر سر مناظره دكتر كولایی و دكتر اكبری بر سر پروتكل در آورد ... از روزهایی كه حاج آقا هیچ حكم انضباطی را امضا نكرد ... از روزهایی كه مردانه ایستاد ... از روزهایی كه بر سر سوله و بسیج با شهرتاش، بهشتی، فرشاد و صالحی معامله نكرد ...
خدا رحمتش كند ... سلامتیش صلوات!
اربعین سال ۸۶ را هیچگاه فراموش نخواهیم کرد. در این روز عزیز میزبان یا میهمان گلگون کفنانی بودیم که در سالهای سرخ در راه اسلام و انقلاب به دفاع و مقاومت برخاسته بودند و بدنهای بیجان و استخوانهای متلاشی شده آنها اکنون راهنما و ستاره های هدایت اند.
امروز دانشگاه علم و صنعت برای حضور این سرداران بزرگ اسلام و بیش از یکصد دانشجوی شهید که تقدیم انقلاب اسلامی نموده، به خود می بالد.
مطمئنا برادران و خواهران دانشگاه همواره مزار شهدای گمنام دانشگاه را مورد نظر خود داشته و آن را از دور و نزدیک با لطافت روح و آب دیده غبارروبی خواهند کرد. التماس دعا!


