|
سوله با همت ما جاودانه است
|
روز عرفه بود. خوشبختانه سوله خلوت بود و خبری از بچه ها نبود. توی سوله نشسته بودم و مشغول فریضه کامپیوتر بازی بودم (مهمترین کاری که ما در سوله می کردیم کامپیوتر بازی بود
) که یکی از بچه های هیات سراسیمه آمد تو: حاج آقا شریفی یادش رفته امروز در مسجد مراسم دعای عرفه است و مسجد را برای مراسم ختم کرایه داده اند.
ـ خب؟
ـ می شه تو سوله مراسم دعا را بذاریم؟
ـ نه آقا جان! سوله که جای دعای عرفه نیست!
بنده خدا رنگش پرید: چرا؟!
ـ مگه نمی بینی دارم کامپیوتر بازی می کنم!
ـ الان وقت مسخره بازی نیست. نیم ساعت دیگر دعا شروع می شه. سیستم صوتی کجاست؟
ـ از اون موقع که یادم میاد سیستم صوتی اینجا حلقویه! باید از معاونت دانشجویی بگیرید.
بعد از چند دقیقه یکی دیگر از بچه های هیات (منان رئیسی) با تریپ شاکی آمد تو: شما چرا کاری نمی کنید؟!
ـ واقعا چرا؟! سوال خیلی خوبیه! (خدایی بعضی وقتها خیلی حال می دهد که روی اعصاب یکی مثل منان بری!)
منان یک نیم خنده ای زد و کمی از تریپ شاکی درآمد. فهمیدیم که بله! آقاشهرتاش به معاون دانشجویی آن زمان (دکتر فرشاد)گفته است که در سوله بسیج نباید برنامه برگزار بشود. (کینه های بدریه چه می کنه!)![]()
خلاصه دکتر فرشاد هم به بچه ها گفته بود اگر در سوله مراسم برگزار شود سیستم صوتی نمی دهیم و برخورد می کنیم و ...
منان بسیجی بازیش گرفت و خطبه ای بلند به سبکت خودش خواند که: نمی شه که بسیج را حساب نکنند و ماهیچ کاری نکنیم. اگه همش همین طور بشینیم، هیچ مشکلی حل نمیشه. اگر امروز ساکت بشینیم فردا جواب خون سید ممد موسوی را چه بدهیم؟
اگر همکاری نکردند مراسم را بکشیم ببریم جلوی ساختمان ریاست دکتر شهرتاش.
بر شیطان لعنت! دلم خوش بود بالاخره اینجا آرام شده و می توان راحت کامپیوتر بازی کرد. منان هنوز درحال برنامه ریزی بود که طبق معمول چند نفر از عقلای(!) قوم (که خیلی دوست دارند ادای برخی افراد را در بیاورند) از راه رسیدند که شرایط حساس است و آمریکا می خواهد حمله کند و اگر ما کار بد کنیم خون به دل آقا کرده ایم ... (تو دلم گفتم: لااقل جمله بندیتون رو عوض کنید!)
خلاصه بحث دوستان بالا گرفت. چه کار کنند چه کار نکنند که منان پیشنهاد داد برای رفتن جلوی دفتر شهرتاش استخاره کند. کلی چیز زیر لب خواند و قرآن را با یک حسی باز کرد. بعد از مدتی، خنده ای کرد و بست.
جماعت با هیجان
: چی شد؟
ـ معنی آیه را نفهمیدم!![]()
![]()
![]()
![]()
ـ مگه مجبوری؟!
بچه ها از سوله بیرون رفتند تا چاره ای کنند برای مراسم دعا. دوباره در فضای آرام سوله مشغول کامپوتر بازی بودم که تلفن زنگ زد. یکی از دوستان هیاتی بود. صدایش خش خش می کرد (البته الان اختلالات تلفن درست شده و همراه اول خیلی هم خوبه!
): از بچه های هیات کسی اونجا هست؟!
ـ نه خدا را شکر!
ـ من الان تو راه شهرستانم. بهم خبر دادن که بچه ها سر قضیه دعا در سوله با فرشاد مشکل پیدا کردن. درسته با بسیج مشکل دارن ولی از اون موقع که فرشاد اومده با هیات خیلی راه اومده. بگو کاری نکنن که بعدا برای هیات دردسر شه.
ـ حتما می گم
ـ هادی! خداوکیلی بگیا
ـ گفتم که، خیالت مثل همیشه راحت
ـ آدم باش! بگیا!
ـ تا حالا شده به من کاری بگن انجام بدم؟
ـ این دفعه رو انجام بده!
ـ دست خودم نیست، کرمم گرفته!
انصافا، حرف رفیقمون یک کم ضدحال بود. رفتم بیرون سوله ببینم چه خبر است. دیدم سید مهدی حسینی دارد با دکتر فرشاد با آب و تاب بحث می کند. سید همیشه پیگیری کارهای اجرایی هم بسیج و هم هیات بود. وسط بحث، دکتر گفت: آقا! شما بالاخره عضو بسیجی یا هیات؟!
(Volume صدا را تا آخر ببرید بالا، طوری که یک متر بپرید هوا! حالا جواب سید را با این volume و کش دار بخوانید: )
ـ من مخلص بچه های هیات هم هستم ولی من بسیجیم!
"من بسیجیم" را مثل فونت کلفت آمد! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی حال کردم! به جان خودم آآآآآآآآآآآآآی حال کردم!
جوِ سید، همه را گرفته بود! دیگر واقعا دلم می خواست که دعا در سوله برگزار شود.
درست یادم نیست سید رفت از خوابگاه داخل سیستم صوتی خوابگاه را آورد یا به زور از مدیریت گرفت.
ولی آخر سر دیدیم آقا سید، خندان، سوار بر وانت با سیستم دارد می آید! بالاخره سید، بسیجی بود دیگه! (البته از نوع سوله ای!)
۱) سلامت آقا سید و سوله نشینان سابق صلوات!
۲) عید همه دوستان مبارک![]()
بعد از برنامه های کاشان و تپه نور الشهدا حالا بریم با اونایی که به گردن ما حق بزرگی دارن سری بزنیم.
دیدار با آقای مهندس محمود فارسی مدان
جانباز ۷۰٪ قبل از آشنایی با ماها و ...
جانباز ۷۰۰٪ بعد از آشنایی با ماها![]()
برنامه دیدار: چهار شنبه۱۶/۵/۸۷ ساعت ۹ شب . منزل ایشان.
خواستید با خانواده بیاین
ضمنا به سایر دوستان هم خبر دهید.
۱- چرا دوستان اينقدر بي حال هستند؟ هر كسي ۲-۳ روز مياد يه حالي به اين وبلاگ ميده وبعدش ميره؟!!
۲- مادر حميد وكيلي خودمون و حجت الاسلام و المسلمين حميد رضا وكيلي (فوق ليسانس ترافيك و حمل ونقل) دار فاني را اخيرا وداع گفتند.به ايشون از طرف همه دوستان اين داغ سنگين رو تسليت ميگيم. فقط خدا صبر بده!
۳- ايوب خير اللهي كه چند وقتي وبلاگ رو خوب به روز ميكرد پست مهمي گرفته. مهندس عزيزمون رييس يكي از شهركهاي صنعتي استان تهران شده كه از اسمش اطلاع دقيقي در دست نيست!
۴- مسيح تفرشي هم كه ديگه همه ميدونين،بشدت تخته گاز ميره و شده مدير عامل پارس خودرو.دوستان مي تونن براي تعويض روروءكها،دوچرخه ها و موتورهاي فرسوده شون با پي كي ، ماكسيما، رونيز و تندر ۹۰ و ... از طريق ايشون پارتي بازي كنن. قربة الي الله!
۵- ضمنا اخير دوستاني كه تونستن خودشون رو با سلامتي از قزوين به تهران برسونن خبر دادن كه حامد كبودوند كانون قرآن و ... در يك پرش بي سابقه عضو شوراي شهر قزوين شده. البته خبر جديد نيست و مال انتخابات ۲ سال پيشه اما تازه از قزوين رسيده!
دوستاني كه خواهان تراكم در قزوين هستند ... واويلا!
۶- احسان شريفي كه معاون منطقه آزاد كيش بود اخيرا بعد از تغيير و تحولات مديريتي كيش به تهران برگشته و قائم مقام علي جاويد در شهرداري منطقه ۴ شده؛ رسيدن بخير،مبارك باشه!
۷- و از همه مهمتر دكتر جبل عاملي يا همون جبل خودمون كه الان رييس دانشگاه است متاسفانه چند روزي است كه حكم انفصال از خدمتشو ديوان عدالت اداري صادر كرده و ناخودآگاه معروف شده. البته حكم موقتي است و احتمالا لغو ميشه ولي شايد آه بعضي از دوستان اخراجي دانشگاه،دامن جبل بي انعطاف و خشك در اجراي قوانين رو گرفته !(البته اين كاملا شوخي است و كسي سوئ استفاده نكنه و بگه اين موضع بسيج دانشگاه عليه رييس دوست داشتني مون هستا!)
فعلا والسلام
:گ..ــ+ـ)